تبلیغات
جایى براى دل - داستان عاشقانه فرشته
 
جایى براى دل
لطفا بر روی تبلیغات وبلاگ کلیک کنید تا از تخفیف ویژه ای برخوردار شوید و همچنین به اقتصاد کشور خود کمک کنید
 
 
یکشنبه 1390/03/1 :: نویسنده : امید

روزی روزگاری دختری به نام nena در استرالیا به همراه مادر (سوفی) ،

مادربزرگ وخواهر وبرادر کوچولوش زندگی می کرد...اون همیشه غمگین بود...

همیشه منتظر رویش امید درزندگیش بود...منتظر یه فرشته...یه منجی

ادامه مطلب:

 

ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود...

آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه.

ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود

اما با این وجود همیشه

از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود

به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به

سمت آسمون بلند کردن

وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون

یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه...

امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین

در همون لحظه یه جوون پنجره ی اتاقشو که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاق جولی

بود باز کرد و اونارودید...

اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد

از اون روز نیک وارد زندگیه اونا شد...نیک شده بود مرحم راز سوفی...

و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن...

ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود...

اون یاد گرفته بود بخنده...

و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد...

یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه

صبح جیمز که از خیلی پیشترها شیفته ی ننا بود اون رو دید اون می خواست

به ننا بگه چقدر دوستش داره

و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره

و همه چیزو به جیمز گفت...

تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست...

شب هنگام ننا ... بادسته گلی که جیمز براش گرفته بود به خونه ی نیک رفت...

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس

عروس به تن داشت دید...

از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد...

نیک گفت:

اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا

تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ...

این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی

کردیم واون قهر کرد

و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون

اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم...

اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟

ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد...

هوا هم مثل ننا بارونی بود...از اون طرف جیمز هم داشت اشک می ریخت

و به نیک غبطه می خورد...

و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن...

ازاون روز نیک سعی کرد به جیمز نزدیک بشه ...

اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت.

چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده...

جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره

هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه

برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد.

جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود...

اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید

به ندای قلبش گوش بده :

برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که

بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!!

همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه

دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد...

مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست

چون یه بچه ی نامشروع بود...

ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد...

بازم سرو کله ی فرشته پیداشد...

و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد

پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته...

وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال

وقاحت این بچه رو به این زن سپرد...

زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد...

میدونی چرا؟؟؟

چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت

تاوان گناه پسر تورو میداد.

این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش...

مادربزرگ شوکه شده بود.

ننا شب هنگام به کلیسا رفت وباکمال تعجب جیمزرو دید بایک حلقه...

چندهفته بعد وقتی ننا وجیمز درحال خرید بودن همسر نیکو برای اولین باردیدن...اما...

بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت:

اوه نیک ...

قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ...

میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟

همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه...

اون قلب دیگه براش قلب نمیشه...

دکترا ازش قطع امیدکردن...

ننا و جیمز خشکشون زده بود...توی بیمارستان نیک درحالی که اشک می ریخت

به مادرش می گفت:

چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم...

اون تموم دنیای من بود...

نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره

حتی شاید بیشترازمن...

همین که خوشبخته برای من کافیه...

ننا وجیمز وارد شدن...نیک تنها تونست اینو بگه:call ho naa ho(شایددیگه فردایی نباشه)

اون حقیقتا یک فرشته بود.

♥ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1396/05/15 11:29
Hi, Neat post. There's a problem with your site in web explorer, may
check this? IE still is the market chief and a large component of
other folks will pass over your fantastic writing because of this problem.
جمعه 1396/05/6 19:09
This text is priceless. How can I find out more?
چهارشنبه 1396/01/23 13:57
Hey! Quick question that's totally off topic. Do you know how to
make your site mobile friendly? My website looks weird when viewing from my iphone.
I'm trying to find a template or plugin that might be able to correct this problem.
If you have any suggestions, please share. Many thanks!
سه شنبه 1396/01/22 06:46
Everyone loves what you guys tend to be up too. This type of clever work and coverage!
Keep up the excellent works guys I've included you guys to our blogroll.
دوشنبه 1396/01/21 13:25
I will immediately take hold of your rss feed as I can't find your email subscription hyperlink or newsletter
service. Do you've any? Please permit me understand so that
I may just subscribe. Thanks.
دوشنبه 1396/01/14 09:50
Very nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that I have truly enjoyed browsing
your blog posts. In any case I will be subscribing to your rss
feed and I hope you write again soon!
دوشنبه 1391/03/22 17:47
خیلی وبلاگتون خوشکل
دوشنبه 1391/03/1 14:38
akheeeeeeeeeeeeeeeeeeeey
پنجشنبه 1390/07/28 15:23
میگم چقدر این متنه آشناس ها !!! نگو فیلم هندیه
ولی فیلمش خیلی قشنگ بود ...
پیش منم بیا
سه شنبه 1390/04/14 09:20
حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر كسی
به اندازه ی حرفهای است كه برای نگفتن دارد
و كتاب های نیز هست برای ننوشتن
و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی...
یکشنبه 1390/03/22 19:07
درستش اینه

Kal ho Naa Ho
جمعه 1390/03/13 22:44
سلام امید جان من برای اولین بار به وبلاگت سر میزنم داستانت اشک منو در آورد. من خودم دلم گرفته ..... خیلی....... فقط دعا میکنم ادمها وقتی عصبانی میشن تا از چیزی مطمئن نشدن با حرفاشون دل دیگران رو نشکنن..... من دلم شکسته اونم از عزیزترین کسایی که توی دنیا داشتم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


یادت باشه که دنیا با تو آغاز می شود
روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد
نسیم با بوی خوش تو جاری می شود
و بهار برای تو خود را می آراید
یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد
و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانند
وقتی نگاه می کنی
چشمی هست که تو را می نگرد
باور کن
نگاه زیبایت و زیبایی نگاه را باور کن
و دنیا را با نگاهت زیبا تر کن

مدیر وبلاگ : امید
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان