تبلیغات
جایى براى دل - عشق و دیوانگی
 
جایى براى دل
لطفا بر روی تبلیغات وبلاگ کلیک کنید تا از تخفیف ویژه ای برخوردار شوید و همچنین به اقتصاد کشور خود کمک کنید
 
 
یکشنبه 1390/01/7 :: نویسنده : امید
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا ً قایم باشک .

همه از پیشنهاد او شاد شدند . دیوانگی فورا ً فریاد زد : من چشم میگذارم .

از آن جایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و او به دنبال آنها بگردد .

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد : یک   دو   سه . . .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد . خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد .

اصالت در میان ابرها پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد .

دیوانگی مشغول شمردن بود : ۷۹ و ۸۰ و همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .

جای تعجب هم نیست می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است .

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید : ۹۵ و ۹۶ و . . .

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم .

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود زیرا تـنبلی تـنبلیش آمده بود جایی پنهان شود .

لطافت را یافت که به  شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته چاه . هوس در مرکز زمین . یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او از یافتن عشق ناامید شده بود .

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد که تو فقط عشق را باید پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است .

دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد .

دوباره ... دوباره ...  تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد .

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند . او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود .

دیوانگی گفت : من چه کردم؟   من چه کردم؟   چگونه می توانم تو را درمان کنم و عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو .

 و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او.






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1396/05/30 12:35
Hi there, all is going sound here and ofcourse every one is sharing facts,
that's genuinely fine, keep up writing.
دوشنبه 1396/05/16 15:22
It's remarkable to pay a quick visit this web page and reading the views of all friends regarding this article, while I
am also keen of getting familiarity.
یکشنبه 1396/05/15 15:02
I'm not sure exactly why but this blog is loading extremely slow for
me. Is anyone else having this problem or is it a issue
on my end? I'll check back later on and see if the
problem still exists.
چهارشنبه 1396/03/3 06:59
Quality articles is the important to invite the users to go to
see the web page, that's what this web page is providing.
جمعه 1396/01/25 10:38
It's great that you are getting ideas from this post as well as from our
discussion made here.
دوشنبه 1396/01/21 22:09
Hey I am so excited I found your webpage, I really found you by mistake, while I was browsing
on Digg for something else, Anyhow I am here now and would just like to say cheers for a remarkable post and a all round enjoyable blog (I also love
the theme/design), I don’t have time to read through it
all at the moment but I have book-marked it and also added
in your RSS feeds, so when I have time I will be back to read a lot more, Please do
keep up the excellent work.
دوشنبه 1396/01/21 20:07
An intriguing discussion is definitely worth comment.

I do think that you ought to write more about this subject, it might not be a taboo
matter but generally people do not talk about these
subjects. To the next! All the best!!
دوشنبه 1396/01/21 12:24
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year old
daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear."
She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
سه شنبه 1396/01/15 09:13
These are really wonderful ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious factors here. Any way keep up wrinting.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


یادت باشه که دنیا با تو آغاز می شود
روز با تو و خورشید با تو گرما می گیرد
نسیم با بوی خوش تو جاری می شود
و بهار برای تو خود را می آراید
یادت باشد که شب بی نگاه زلال تو دلش می گیرد
و پرندگان به خاطر تو عاشقانه می خوانند
وقتی نگاه می کنی
چشمی هست که تو را می نگرد
باور کن
نگاه زیبایت و زیبایی نگاه را باور کن
و دنیا را با نگاهت زیبا تر کن

مدیر وبلاگ : امید
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان